تبليغاتX
نمیدونه چقدر دوسش دارم.....

نمیدونه چقدر دوسش دارم.....

و بوسه های تو کهیر خدا بودند...







تـوضـیـحـات

پاییز هیچ حرف تازه ای برای گفتن ندارد
با این همه
از منبر بلند باد
بالا که می روی
درخت ها چه زود به گریه می افتند
دیوار شیشه ای
بر دیواره شیشه ای ام دست می کشم
تو آن سویی
بر دیواره شیشه ای ات دست می کشی
من این سویم
با چهره ای نیمه
دهانی نیمه
دلی نیمه
حرف می زنیم
ما فقط نیمی از هم را می شنویم
می بینیم


ا مـکـانـات
صفحه ی اول
پست الکترونیک


نـویـسـنـده


آ ر شـیـو
مرداد 1388
خرداد 1388
آذر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اسفند 1386


پیوندهای روزانه

دخترک تنها(سارا جون)
ریحانه عاشق
ریحانه عاشق
زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين
:: تمام پیوندها ::


لـیـنـکهـا
♥*♥♥*♥حورا جون♥*♥♥*♥
بهترین ها برای دانلود
***ریحانه عاشق(نوید)***
♥*♥♥*♥ دنیای خنده♥*♥♥*♥
*)(نگین جون)(*
بزرگترین وب جوک و اس م اس# آقا همایون#
عاشقانه های هدیه جون
♥*♥♥*♥عسل جون سلطان صخره ها♥*♥♥*♥
▀▄ρδμγά___ ρϊqчέ ▀▄
(((سرگرمی)))
فراري از جاده (فربد)
زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين

*آمار وبلاگ *
كاربران آنلاين: نفر
تعداد بازديدها:
RSS


* طراح قالب*

www.TakTemp.com


* كدهاي جاوا*

سايت بهاربيست

قالب وبلاگ


 در ای روزهای غریب پاییزی

در امتداد ثانیه های لرزان زمان

در باغ کوچک تنهاییم

قدم میزنم ...

طنین آوای باد در میان درختان

رقص برگهای سرخ روی بالهایش

 سکوت متواضع برگهای خورد شده

بارش نم نم باران

و من...

همه ... هستند !

چشمهایم را میبندم ...

میگذارم سمفونی رویاهای پاییزی

ترانه روحم را برایم بنوازد

.

.

.

 

نت سکوت... !

 


نویسنده: ♥*♥*♥elham♥*♥*♥
ساعت: 12:24
تاریخ:
یکشنبه یازدهم مرداد 1388


                     

من...

همچون شبنمی بر نیلوفر تنهای مرداب

آرام و بی پروا و در گمنامی مبهم خویش 

در شب تاریک زندگی ...

به انتظار روزی نششسته ام

که آفتاب مرگ .... 

جسم تبخیر شده ام را

در پیچش جاودانه ی باد ِرهایی

 پرواز دهد ... !

موسیقی حس های سبز

باراش با شکوه "هدیه ها "بر سجاده ی خیس

قاصدکِ بی تاب ...

اغماهای کوتاه" قلم"

و دست هایی که هنوز آبیست !

همه حاضرند در آستانه چشمهایم ....

که حواسم باشد ...

شبنمِ نیلوفر ِتنهای مردابم

در انتظار آفتاب ... !


نویسنده: ♥*♥*♥elham♥*♥*♥
ساعت: 21:1
تاریخ:
جمعه بیست و دوم خرداد 1388


ابرها بغض کرده اند

اما... دریغ از قطره ای باران !

نمیبارند... هرگز!!

چون خوب میدانند

که به جز چتر های سیاه

و سنگ صبور همیشگیشان زمین کسی در انتظارشان نخواهد بود

...               

فقط ...

 ابر ها دلتنگیشان را

در صاعقه های هولناک این شبها

فریاد میزنند

و از درد به خود میپیچند

اما... چتر داران زیر چترهایشان

آرام خفته اند !!

                       


نویسنده: ♥*♥*♥elham♥*♥*♥
ساعت: 10:37
تاریخ:
شنبه بیست و سوم آذر 1387


     

با خود گناه نیست اگر گفتگو کنم؟

پرواز را برای خودم آرزو کنم؟

گاهی دم غروب دلم تنگ می شود

لک می زند که با تو کمی گفتگو کنم

عمری نشستم و به سراغم نیامدی

باید به درد بی کسی خویش خو کنم؟

هرجا نگاه می کنم امروز ،رفته ام

دیگر کجا نشان تو را جستجو کنم؟

خود را به هر دری که زدم حاصلی نداشت

سوی کدام در که نبسته است رو کنم؟  


نویسنده: ♥*♥*♥elham♥*♥*♥
ساعت: 13:48
تاریخ:
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387


خطاي باصره

                                                              

  درست وقتي كه به ميانگين اين جهان رسيديم

  طناب هاي بسته ام را باز كردند

  و رهايم كردند كه برو درست همانجاست كه مي خواستي ...

 

  ( روبنده اي مركب كه روي ِ چشم هايم دايره اي سياه كشيده بود

  با اولين ثانيه هاي ساعتم تنظيم شده بود

  دست هاي كالم ، صورتِ غبار گرفته ام؛

  نيم رخ ام از عهدِ عتيق همين شكل بود

  رويِ چشم هايم دايره اي سياه كشيده بودند

  و بر ارتعاشاتِ حنجره ام مهر زده بودند : ممنوع !)

 

  بهايِ كور شدنم اين است كه همين جا بنشينم و دايره هاي مدوري را بشمارم كه با هم ديروز      نصف كرديم و پريروز تمام شد.

  روي آب راه رفته ام ؛

  از تقويم بپرس كه چه طور اين همه سال روي آب راه رفته ام !

 

  مردمكي لاغر تنگ دنيا را گرفته است

  اما من ؛

  برايِ حاشيه نويسيِ اين حوض به هفت ميليمتر جا نياز دارم

  چه مي گويي ؟

  ساعت ها كنارِ دستم خواب رفته اي

  حشره هايي به مركزِ زمين چسبيده اند

  و اين انحنايِ گرد كه تا ابديت مدام كش مي آيد به جانم افتاده است

  چه مي گويي ؟

  در حرارتِ 20 درجه ي فارنهايت

  يك درجه گرمتر از ديروز شده ايم

 

  درست وقتي كه به ميانگينِ اين جهان رسيديم

  علامتي برايِ شما خواهيم بود.

  بله ، درست همانجا كه مي خواستم

  كمابيش تنگ تر از آنچه فكر مي كردم

  بطنِ بي دغدغه اش لايروبي ام مي كند...

  به سپورهاي اين شهر سپرده اند كه چه طور جارو بكشند گردي از ما نماند

  از بهايِ كور شدنم بالا زده است ، حفاريِ تونل هاي حنجره ام

  و لابيرنت هاي اين خاك

  سرزميني ست كه بايد از پوستِ آهكي اش بگذري !

  سرزميني ست از اينجا تا هفت ميليمتر جا...

  لاينقطع تر از اين اما هيچوقت نمي توانستم خواب ببينم.

 

  طناب هاي بسته ام را پاره كرده بودند و نمي دانستم كجا مي روم، كجا ولم كرده اند؟ پرتم         كرده  بودند به برهوتي كه ديگر نمي خواستند... ديگر نمي خواستندم... ديگر نمي           خواست...

 

  صبر كن خواهر؛

  صبر كن !

  مدارا كردم!

 

  برو...

  ديگر اما برايِ ابد داغ زده است

  كاريش نمي شود كرد

  تو چه مي گويي ؟

  دستِ راستِ خداوند را دزديده اند

  به نيمرخي بدل شده ايم در قحطيِ اين خاك

  تا مرموزترين نقطه ي اين دايره سر گيجه رفته ايم

  اين جا قطعه زميني ست برايِ شكافتن.

  از گريبانم فشارِ هوا بيرون مي زند

  با نيم تنه ي برهنه اي از خداوند

  وسطِ حوضچه اي از خون

  فحلگي ام را به چند مي خريد؟

  برايِ شما كه سايه به سايه ام مي آييد ، فانوس گرفته ام

  ساعت يكِ نيمه شب است

  از تقويم بپرس كه چه طور اين همه سال رويِ آب راه رفته ام؟

  برايِ ديدنِ كسوف آمده بوديم...

  درست به ميانگينِ جهان كه رسيديم

  چيزي جز يك رگِ موهوم از بطنِ راستم باقي نمانده بود

  اين جا همان دهليزي ست كه به بن بست ختم مي شود

  صبركن،خواهر!

  صبركن!

 

  بي سابقه بود

  واز زاويه ي ديدم به تدريج بيرون زده بود.

 


نویسنده: ♥*♥*♥elham♥*♥*♥
ساعت: 12:1
تاریخ:
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387